![]() |
![]() |
|
| گاه شعرها ناچیزند و خود گویای همه چیز. |
|
از دیرباز در دامان سحرگاهان ، که از جای می خیزم آنگاه که ندایی زدرون مرا به سوی همتای یکتایی می راند آنگاه که با تو همراه بودن را به تجربه می نشینم و بعد به تنهایی خویش فرو می روم افکار آشفته ام را از گوشه گوشه ذهنم جمع می کنم در فکر تو منها می کنم تا بی لغت وابستگی به تماشای حضور تو بنشینم بی توجه به حضور ترس، اندیشه هایم را می پرورانم آخر تو نمی دانی دیگر تک تک اندیشه هایم آنقدر رها به اوج می رسند که نمی هراسم! دیگر چیزی به تردید نمی ارزد دیگر چیزی به ترس نمی ارزد کاش می شد خرده هایم را می دیدی. من برای آنکه فراموش نکنم که بودم و چه هستم هر روز یک بار صبح و یک بار شب خرده هایم را می نگرم! آری بارها و بارها دیگر دوست برایم معنایی جز عدم آرامش نمی دهد این متون رج زده حدیثی جز ویرانی نیست آخر زمین فرصتی برای رسیدن نمی دهد به آنکه می بیند فرصت دیدن نمی دهد به آنکه بفهمد فرصت بودن نمی دهد! گفتی غزل بگو؟؟؟! گفتم : حس شعرم فنا شده! آخر شور و حال مرده .... خیال مرده !!! فکرم آشفته است آشفته! پر است از جمله های کاذب پر آشوب پر است از سوال، تردید، کابوس، صدا، زنگ، رنگ، دنگ، دنگ، دنگ ...... اینجا جای ماندن نیست باید بروم باید بروم باید بروم صدایم خسته است نگاهم خسته است اندیشه ام بسته است افکارم رنگ و رو رفته است مرا راهی دگر باید مرا راهی دگر باید مرا دنیائی دگر شاید ....... می باید .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:19 توسط مثل هیچکس! |
|
|
. . . ...... ........ در عبور تلخ لحظه های ناباوری می دانم که نیستی در عبور سریع ثانیه های اشتیاق این آتش را خاموش خواهی ساخت می دانم ..... لحظه لحظه جنون آساتر از همیشه در لحظه های بی کسی گم می شوم می دانم می دانم که دنیا دروغ است دروغ بزرگی که یک درنای مهاجر به یک ماهی برکه وعده می دهد ! زندگی اجبارست زندگی تردیدست انکارست زندگی دشوارست زندگی تنها می گذرد و ما تنها در می گذریم .... و در امتداد خط آرزو عبوری تلخ تر از یک رویا خواهیم داشت آنگاه که ظرفیتمان لبریز از بود و نبودها می گردد ....... می دانم دوباره مثل همیشه .... مثل همیشه ! در این هنگامه ی وهم و حقیقت برای رهایی از زخم های کهنه روزگار دیرگاهان خود را در بالش خیال فرو می برم تا فکر نکنم که دوباره تنها شدم ..........
" ۴ شهریور ۸۷ " |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:42 توسط مثل هیچکس! |
|
|
بغض های بی دریغم تنها گناه من است، می دانم گناهی افزون به گناهانم، می دانم بغض های همیشگی هر یک تلخ تر از دیگریست، می دانم و گناهش همیشه پای دیگری نیست، می دانم تنهایی، تنها پناهی ست که بی منت است، می دانم و آغوش همیشه پناهی پر از ذلت است، این را هم می دانم
" خدا بگذرد از آنان که همیشه پشت نقاب ها پنهانند، من در گذشته ام از آنان که با نقاب هاشان به من درسی تازه آموختند. "
" ۲ مهر ۸۷"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 16:32 توسط مثل هیچکس! |
|
|
زشت و زیبای چهره ام خوش باد من نقاب از شما نمی خواهم شعله را در چراغ من نکشید من آفتاب از شما نمی خواهم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:24 توسط مثل هیچکس! |
|
|
من سکوت را نه از کوه و دریا، از زمانه آموخته ام مرا دریاب، مرا دریاب، خود را باخته ام دیگر صبر را، معنای درد را، لحظه های انتظار را بی تو بیقرار را خوب می شناسم دیگر حتی آئینه ی چشم من در تو نیز همه چیز را عیان ساخته در لحظه های سکوت تو مدتهاست تنها انعکاس صدای خود می شنوی تو مدتهاست در آئینه ی نگاه، فقط خود را می بینی .... بی زارم از لحظه های سکون، مبهوت انتظار پشت سالیان زنگار بسته عمر دیگر حتی دیدار تو آرزوی من نیست دیگر تنهائیم، تنها آرامش من است. دیگر جائی برای تو نیست ........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:39 توسط مثل هیچکس! |
|
|
از من مگریز من نه بیگانه ام نه یگانه به یاد دارم تو را هنوز گاه و بیگاه میان لحظه های من! و من هیچگاه نخواهم پرسید تو چطور؟ همیشه ماندگارِ من همیشه بیقرار، من! می دانم که خسته ای بیا ..... شانه هایم برای تو ! اگر خواستی مرا بنویسی مرا تنها و بی کس ننویس مرا در حاشیه ی ساکت زندگی نکش مرا پرشور، همیشه در عبور کمی پرصدا، همیشه رها در غزل گاه سرود، سرشار زسرور از قبله گاهی دور، پر نور با سبدی پر از جاودانگی در ورای زمینه خاکستری تفسیر کن! اگر خواستی مرا به ابدیت بسپاری، بسپار اما بدان اگرچه جاودانه نیستم ولی از برای همیشه با توام حال که می اندیشم تنها به یاد دارم در خواب من خاکستری رنگ محشر بود! راستی، روزی که می آیی رنگ سفید بر تن خواهی داشت یا مشکی؟
۸۷/۴/۱ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:56 توسط مثل هیچکس! |
|
|
آرزو داشت شبی عاشق شوم آرزو داشت بفهمم درد را تلخی برخوردهای سرد را می گفت : می رسد روزی که بی او لحظه ها را سر کنم می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنم
او ندانست عشق در من مرده است لحظه های شور و شر را برده است او ندانست عمریست با داغ دلم بی هدف شب هنگام پرسه میزنم
او ندانست آرزو داشتم شاید روزی این حقیقت را باور کنم ! ۸۵/۰۷/۱۴ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:33 توسط مثل هیچکس! |
|
|
از بامدادان زمین تا شامگاهان مشرق زمین هرگاه سر بر بالش خواب می گذارم آرزو می کنم همیشه انسان بمانم ...... !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:45 توسط مثل هیچکس! |
|
|
برخاستم اما نمی دانم قلبم جدایی مان را تاب می آورد یا نه؟ برایم دعا کن که نشکنم به تو گفتم: "نمی شکنم." نه . . . . نمی خواهم فرو بریزم نجاتم دهید. هیچ کس صدایم را نمی شنود. این سزای خودداری ست، می دانم. کافیست از کار بایستم کافیست بنشینم در خاطره غرق شوم و از آن چشم ها که بوسه گاه تو بود، دو خط سرخ به هم بر آمده بر جا بماند.
روز در دهان خورشید کش می آید، باد می شود، جانم را به لب می آورد. " انگار سالهاست پشت پرده های انتظار خزیده ام انگار سالهاست این میله ها زنگار بسته اند .... " و بعد پایم به سیاهچال شب می سرد. آنوقت نخ پاره می کنم و مثل یک بادبادک کوچک زخمی، گیر می کنم میان باد و صاعقه و وهم ؛ و ابر پیراهنت را بو می کشم. خشکسالی چشم هایم که می رسد، به آسمان آنقدر نگاه می کنم که جیرجیرک سازش را به خروس تحویل می دهد و من بیداریم را به خورشید تقدیم می کنم می خوابم و آرزو می کنم : "دیگر بیدار نشوم" اما باز بیدار می شوم. و تو نیستی تو نیستی . . . این را تا چشم می گشایم به یاد می آورم. کاش می توانستم این کابوس را از ذهنم بشویم. چه می کنی اینک؟ تصویرم را پیش رو نهاده ای؟ از عشق سنگر میسازی تا فراموشم نکنی؟ آیا چیزی پیدا می شود که مرا در تو بکشد؟
من که تنها و بی سلاحم و عشق و یاد تو قلبم را تکه پاره کرده؟ بنگر بنگر همه زخم هایم تاوان این بود که می خواستم خودم باشم. حالا خودم هستم و تنها. چقدر دلم برایت تنگ است. اما روزهای اول است. _ سطح زمین فلزی است و زیر آن آتش گداخته _ بیقرارم. 9 دی 86 – 19:14 PM
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:35 توسط مثل هیچکس! |
|
|
تولد زنده یاد سهراب سپهری رو به همه دوستدارانش تبریک می گم.
سهراب ! حس شاعرانه ام را در هیاهوی این همهمه غبار آلود گم کرده ام سهراب...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 13:47 توسط مثل هیچکس! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
.....دورو برت را بپا، پر است از غم، غم جوان بودن، غم از دست رفته ها، غم آینده، غم عمرهای تلف شده، غم آرزوهای بر باد رفته، غم تنهایی، ......و غم بزرگتری که غم بود و نبود است...
|
| پیوندهای روزانه |
|
قور قور "GG" ۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩ آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
نقطه آرامش کامل شب گریه راز شب مشکی یک ستاره نوشته های یه کوچولو کوکول هواداران پرسپولیس ناله های عاشقانه |
|
RSS
|